تب یک تب ناگهان شکستم می داد
چون شمع سری شعله پرستم می داد
می سوختم آن چنان که آتش تا صبح
فریاد زنان آب به دستم می داد!
شنبه 10 آذر 1386 ساعت 8.30
تلفن زنگ می زنه و من از خواب پا می شم! نیگا می کنم محمده! تعجب می کنم یه بچه مذهبیه و مدتها بود باهاش حرف نزده بودم.
من: بله، بفرمائید؟
صداش گرفته انگار همین الانم داره گریه می کنه!
من دوباره: چی شده محمد؟ چرا حرف نمی زنی؟
محمد: سلام!
من: سلام!
محمد: نمی دونم چه جوری بگم! فقط بدون رُهام دیشب رفت تو کما الانم بیمارستان …. بستریه!
صدای بیب! تلفنو قطع می کنه. من هنوز متوجه نشدم! یه لحظه اصلا یادم رفت رهام کیه؟ بعد یه دفعه انگاری یه سطل آب یخ روم ریخته باشن سریع دوباره شماره محمد رو گرفتم. خاموش بود! ک و ن د ه هیچ وقت حرف زدن یاد نگرفت! حالت تهوع شدیدی داشتم. سریع لباسامو پوشیدم و سوییچ رو برداشتم و تخته گاز رفتم بیمارستان. اصلا نفهمیدم چه جوری رفتم! تو راه یه زنگ به بهراد زدم گفتم گفتم پا شو بیا بیمارستان فلانی! بد بخت خواب بود و منم یه جور بهش گفتم که جفت کرد. خونه بهراد نزدیک بیمارستان بود و زود تر از من رسیده بود اونجا. اون موقع تازه با هم آشنا شده بودیم!
بهراد: سلام! چی شده رها؟ کسی چیزیش شده؟
من: نمی دونم! یکی از دوستام اونجاست می ترسم تنها برم.بیا یبریم بعد بهت می گم!
رفتم پذیرش گفتم ببخشین اینجا بیماری به نام آقای … بستریه؟
اون: از بستگانشون هستی؟
من: نه یه دوست قدیمی. بهم صبح خبر دادند که رفته تو کما.
اون: متاسفم. ایشون دیشب ساعت11 فوت کردن!
یه لحظه چشام سیاهی رفت. داشتم میفتادم که بهراد زیر بغلمو گرفت. اشک از چشمام جاری شد! یه دفعه فوجی از خاطراتمون تو جلوی چشام اومد. من فقط می گفتم اخه چرا؟ اون که چیزیش نبود!
بهراد: ببخشین علت فوتشون؟
پذیرش: ظاهرا ایشون مبتلا به سرطان بودند ولی به موقع تشخیص داده نمی شه. سه شب پیش بعد از یه حمله مغزی به کما میرن و دیشب می میرند!
دو ساعت پیش برای کفن و دفن بردنش.
من تو حال و هوای خودم نیستم. با کمک بهراد می رم سمت ماشین! می گم بهراد برو بهشت زهرا. اگه سریع می رفتیم قبل از غسل می رسیدیم.
اون ماشینو روشن می کنه و راه میفتیم. من توراه فقط شوکه ام و آروم گریه گریه می کنم. نمی تونم باور کنم.
ساعت 10.30 رسیدیم. مستقیم رفتیم غسال خونه. محمد رو از دور و یکم اون ور تر مادر رهام و پدرش رو دیدم. می رم جلو. پدرش آدم ماهی بود خیلی دوسش داشتم. هر قدم که بر می داشتم یه جور ترس از رو به رو شدن باهاش بهم دست می داد. تکیه داده بود به درخت و منتظر نوبت غسل بود. رفتم جلو.
من با بغض : سلام آقای … تسلیت می گم. سرشو بالا میاره. چشاش سرخه. یه کم با گیجی نگام می کنه و بعد مثل اینکه منو به جا آورده باشه بلند میشه و منو بغل می کنه و شروع می کنه به گریه کردن! گفت: کجا بودی که پر کشیدن رهامم رو ببینی!
از بغلش در میام و با بهراد می رم سمت محمد. احساس نفرت عجیبی بهش دارم. همین طور که بهش نزدیک میشم اونم توجهش به من جلب میشه.
من: خیالت راحت شد؟ الان حتما پیش بیبیت فاطمه زهرا تو آرامشه!
گفت: ایشاالله.
نمی تونم تحمل کنم بی هوا یه کشیده محکم می زنم تو گوشش. گریم میگیره. سرشار از تنفر! هیچ کاری نمی کنه.
می رم کنار بهراد
مراسم کفن و دفن انجام میشه. نمی تونم جلو برم. برام عجیبه که الان به کسایی که یه روز با نفرت ازش جدا شدم باز یه بار دیگه برام عزیز شد. انگار اون اتفاقای بد اصلا اتفاق نیفتاده بود. از دور در حالی که به بهراد تکیه دادم نگاه می کنم…… یاد گذشته ها می فتم:
ماجراش بر میگرده به دوستی من و رهام ( از اولین دوست پسرام ). تقریبا 5 ساله پیش با رهام رسما دوست شدم. ما اون موقع هنوز یوسف آباد می شستیم.
دو کوچه پایین تر از ما بودند. از راهنمایی با هم دوست بودیم. تو دبیرستان کم کم دوستی ما محکم تر شد. اون موقع هنوز به درستی نمی دونستیم هم جنس گرا چیه. باز صد رحمت به من اون که هیچی. اما علاقه ما روز به روز بیشتر میشد و تو یه روز دل انگیز تابستونی بعد از باشگاه اون اومد خونه ما و خونه ما هم خالی! خلاصه اولین س ک س منم با اون به این صورت شروع دوستی کاملمون شد. من قبلا با پسرای دیگه رابطه هم جنس گرایی به صورت دست و پا شکسته داشتم ولی اون اولین بارش بود. 1 سال بدون هیچ مزاحمتی با هم بودیم. تا اینکه محمد به مدرسه ما اومد. اون پسر فوق العاده مذهبی و به طرز باور نکرنی چرب زبون بود. خلاصه اگه بخوام بگم اون طی 3 ماه رهام رو ازم گرفت. رفتار رهام روز به روز تغییر می کرد یواش یواش با اون بیشتر از من می گشت! یه روزی یه نامه داد دستم و گفت خدا حافظ. اون نامه اون قدر حالمو بد کرد که حد نداشت. و معنیش اتمام رابطه ما بود. شاید یه روز اون نامه رو گذاشتم. اما من باید اونو هر دفعه می دیدم تو دبیرستان. از این تغییر ایدئولوژیکش بیشتر بدم میومد و البته محمد که انگار اونو سحر کرده بود! کم کم رهام ریش گذاشت با بسیجی ها می پرید و خلاصه چیزی جز خاطره از اون رهام که می شناختم نموند! اما خوشبختانه چند ماه بعد ما خونه رو عوض کردیم و من دیگه اونو ندیدم. حالا که نگاه می کنم میبینم شاید حتی نباید از مردنش نارحت میشدم. ولی همیشه احساس می کردم اون نبود که از من جدا شد ازم جداش کردن! و چرا دروغ؟! می تونم اعتراف کنم تنها عشق پاکی که تا الان تجربه کردم تو یه رابطه، تو رابطه کوتاه با رهام بود.
امروز سالگرد اونه. روحش شاد!
نوشته شده در Uncategorized